Archive for اسفند, ۱۳۸۷
وقتی همه غمها با هم می آیند مهمانی…
وقتی احساس می کنی اصولا از این بیشتر امکان ندارد که در زندگی عقب باشی…
وقتی لیوانت اصولا آبی ندارد که ببینی…
.
.
یک حسی آن ته ها هست که میگوید: “همه چیز درست می شود.”حسی مزخرف، زیبا!… و چــِـندش.
· چیزی ته ذهنم می گوید آن چیزی که ته دلت هست فقط یک گول است و… تمام.
لطفی به من می کنی…اگر فکری برای چشمهایت کنی!
· خب … بگو بینیم چطور شداین همه از من متنفر شدی؟!
در زندگی ِ یک پرتقال فروش، وقتی پرتقالها را دزد می برد… یک راه حل برای تسکین همهء “چرا آخه؟”ها …. پاک کردن صورت مسئله و معرفی پرتقال فروش، به عنوان دزد است.
· بعضی پستها به شدت پی نوشت نمی خواهند…
این روزها همهء امواج ِ منفی تو، در تداخل با همهء افکار ِ منفی من … مثبت نمی شوند که نمی شود!
· البته که من و تو فرشته ایم و مشکل، تنها از نقص قوانین ریاضیست!!
