Archive for بهمن, ۱۳۸۷
این روزها، مثل آب ِ پشت سدی شده ام که از دریچه های بتونی عبور …و سقـــوط کرده است. و حالا، رودیست آرام ، که تنها به یک چیز می اندیشد:…… دریــــا….
· می خوام باور کنم تنهای تنهام…
پدر جانمان یک نامه برایمان نوشته داده دستمان، می گوید این نامه را در هشتاد و خورده ای سالگی برایت نوشته ام! یعنی ۲۰-۳۰ سال بعد…

· میگم: بابا تو که اینقدر خوش خطی ، این چرا اینقدر خرچنگ قورباغه شده! میگه: خب پیر شدم دستم می لرزیده دیگه!! (بعداً لو داد همه ش رو با دست چپ نوشته )
· میگم: بابا…. من چند تا بچه دارم که گفتی نوه هایم را ببوس؟ . بابا: خیـــــــــــــــــــــــــلی!!!
· سر خط اخر هم هنوز دعواست… اِ! هی بهش میگم سارا جلو خانواده ء دامادم آبرو داره! باید بیای… میگه من پیر شدم حوصله ندارم!!!
