Archive for شهریور, ۱۳۸۷
رفتن، پا می خواهد… ماندن، دل.
-
تو خود حدیث مفصل بخوان از این دوپای بی دلدار….!
باران نباش تا با التماس به پنجره بکوبی تا نگاهت کنند… ابر باش تا با التماس نگاهت کنند تا بباری…!
- !
خدا بیا بغلم کن ، باید یک مدت با هم تنها باشیم.
-
سهم من از این روزها فقط آه است… که آن را هم تو گفته ای نکشم اینقدر!
-
خدا خان…! دستت را از روی گوشهایت بردار ر ر… لطفا!!
————
قول می دهم اگر یک نخود اتفاق در نیمه پر لیوانم بیافتد بیایم و بنویسم. دیگر دلم برای خواننده های اینجا می سوزد جداً…
غریبم می کند ، قریبی ات با این همــــــه دیگران…
-
یکی دیگر هم رفت … کجا نوشته بودم من از این پاییزی که می خواهد بیاید وحشت دارم؟
-
دارم مرد می شوم! زیر ِجبر ِ این زمانه ء نامرد
همه اش زیر ِ سر ِ این باد ِ کولر است!
ذهنم و دلم قلنج شده اند.
· می شکنی اش؟
· گفتم قلنج را! نه که …
————————————————————-
تازگی حالم از این همه احساس درِ نوشته هایم به هم می خورد . خدا صبرتان داده چقدر.

