Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۷
مثل همه ما تا همین چند وقت پیش توی یکی از این همین کوچه ها ، دیوار می نوشت.
حالا من… اینجا… ازت می خوام واسه سلامتیش دعا کنی…
· شاید خدای تو- کمی- از مال ِ من مهربانتر باشد…
زندگی ام فعلا سفیدِ مایل به صورتی ، با ته مایه هایی از ارغوانی ِ سیر است که گوشه هایش سبز ِ چمنی ِ روشنی به چشم می خورد و خب… همه اینها روی ِ یک پس زمینهء آبی آسمانی پخش شده!
مشکل تنها یک سری گِـــردلهای خاکستری بدرنگ است که… فکر کنم برای یک دانشجوی فوق لیسانس که چند ماه دیگر باید دفاع کند و هنوز نمی داند از چه باید دفاع کند ، طبیعیست!
· اگر خاکستری ِ مایل به مشکی ِ زندگی ات غالب شده ، بی تعارف … کور رنگی گرفته ای!
· لیوان هیچکداممان پر نیست، اما گاهی باید خالی ها را نادیده گرفت.
این روزها شانه ها ، همه ، بور ِس شده اند!! نه می توان رویشان سر گذاشت ، نه می توان بهشان تکیه کرد….
- یاد شانه های بی دریغ تو به خیر
- هر تکه از وجود تکه تکه ام یکجای این زندگی ماند ، اما این روزها به حمدلله احساس می کنم دارم تمام می شوم.
