Archive for دی, ۱۳۸۶
نمی دانم چرا باور نمی کنی…
قصهء ما آنقــــــــــدر به پایان رسیده ، که حتی کلاغه هم به خانه اش رسیده….
§ در این قاراشمیش زندگی!! فقط یکی مثل تو را کم دارم که …استغفرالله ، دهن من رو باز نکن!
هر چه جوجه در این ۲۷۶ روز جمع کرده ام مال تو…
اینها را می خواهم چه کار وقتی اینقدر نیستی…. ؟!
§ همه شبای بودنت، واسه من یلداست
آدم باید آبدیده باشه ، وگرنه واسه یکی مثل من ، گره پاپیونی هم در حکم گرهء کوره!
هیچ ربطی هم به شماره عینک ، کم بودن نور ، بلند بودن انگشت شست و این قرتی بازی ها نداره!
§ گاهی دوست دارم لیوانم رو همچین پرت کنم سمت دیوار که از رو خرده هاش کسی نفهمه این لیوان بوده یا گــَرد ِ شیشه!
ساده ترین مسائل ریاضی دنیا ، می تونن پیچیده ترین شکل ممکن رو داشته باشن ، حل این مسائل گاهی نیاز به یه جرقه کوچیک داره ، گاهی هم به هیچی نیاز نداره!
§ خودتو واسم نپیچون ، تو یکی نگاه نکرده حل شدی…. داداش من!!!
به خاطر همه دروغهایی که تو همه اون سالها می تونستی بهم بگی و… نگفتی
-
بدْ بد عادتم کردی

