Archive for آبان, ۱۳۸۶

۱م آبان
۱۳۸۶
ارسال شده توسط

 با همه اون کارهات،حنات هنوز برام رنگ داره،از بس که مغزم کوره!

———–

 

بامزه ست این امیدت ، اینکه فکر می کنی یه روز برمی گردم ، احتمالا هم با هیبت یه شکست خورده که تازه فهمیده چه کسی رو از دست داده بوده!

  • می دونی؟…. من عاشق بشم ، عاشق خوبی ام… ولی اقرار می کنم، معشوقه افتضاحی ام!

———–

 

غریب آشنــــــــــــــــــــا … د ِ بابا لامصب ، من دوسِت دارم…. بیا!

———–

 

کاغذهای دور و بر این میز ، پر شدن از نوشته هایی که هیچ وقت پست نمی شن، مثل اونایی که حسرت این رو دارن که برای خودشون کسی بشن و… نمی شن

———–

 

دیده بود که از دانشجوی لیسانسش تا سال آخر دکتراش از پس زبون این لیوان بر نیومدن ، سر کلاس ، قبل از شروع درس ، یه نمونه ء دیگه ش رو دید ، بی مقدمه گفت: خانوم لیوانی ، اما من به شما یه توصیه می کنم. یادت باشه حتما با مردی ازدواج کن که مادرش مرده باشه ! !چشمای گرد من رو که دید ادامه داد: چون در غیر این صورت یا تو مادر شوهرت رو می کشی، با اون تورو!

  • عمراً…واسه بخش اون تورو!
  • استاد نامرد… طفلک آقامون! در هر حالت داغ به دلش می مونه که…
  • به خاطر اونم شده هیچ وقت با خودش ازدواج نمی کنم!پتروس!

———–

 

هیچ وقت منطق این رو که پتروس تونست با یه انگشت جلوی خراب شدن به سد رو بگیره درک نکردم. این خارجی ها از عنفوان کودکی برای جهان سومی ها خالی بستن.

———–

 

می بینی چه ناز شدم؟

عین یه ابله که چشماش رو به گستاخی ها و خودخواهی های تو بسته !

آخـــــــــــی..دوس داری…نه؟

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
۲۹م مهر
۱۳۸۶
ارسال شده توسط

 áí(å  من و تو) × [تو  همه دلخوشی های ]ý - ò( همه دلواپسی های من)ñ

 

o         این شده حساب و کتاب روزهای من

o         و همهء تلاش تو ، یک ضرب بود،ضرب هر آنچه درñ …. á گذاشته بودم در یک صفر سرد

o         تقسیم بر صفر، فقط مال قصه های زیر کرسی مادر بزرگ در شب یلدا بود!

—————-

و هر آنکس که بتواند این وبلاگ را پینگ نماید خداوند به فردوسش فرستد و لیوانی نصفه از مشروبات بهشتی بر او عرضه داد…. !

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
۲۲م مهر
۱۳۸۶
ارسال شده توسط

بعضی روابط مثل آب می مونن ، اما نه تو لیوان آدم… بلکه رو سیمان آدم!

خیس میشی ، می لرزی… سنگ می شی!

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
۲۰م مهر
۱۳۸۶
ارسال شده توسط

از حوا اصرار و آدم انکار.گرچه هر دو می دونستن اون سیب باید چیده بشه تا داستان خلقت ادامه پیدا کنه.

فردا که آدم چشماش رو باز کرد، سیب رو طاقچه بود! حوا چاره ای نداشت ، بحث یه عمر زندگی بود.پس شیطان رو بهونه کرد ، تا ترسو بودن شوهرش رو پنهان کنه.

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
۱۸م مهر
۱۳۸۶
ارسال شده توسط

می دونی ، یه عشق یا یه نفرت می خوام ، تا نوشته های اینجا یه تکونی بخورن!

بیا صوری هم شده … یه مدت عاشقم بشو!

 

§        یادم نبودکه… از بچگی.. تو همه ۲ گزینه ای ها، دومی رو می گفتی

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
Previous
  • شما در حال مشاهده بایگانی نيمه خالی ليوان برای زمان مهر, ۱۳۸۶هستید.