Archive for شهریور, ۱۳۸۶
آرزوهام رو جمع کردم ریخته ام تو نیمه خالی لیوانم. به هر کدوم که می رسم ، هُلش می دم تو نیمه پر. آدمها با امید زندن. امید یه هُل دادن…
- پر شدن لیوان ؟…مثل این که بهم گفتی ” نیت کن رفتم پیش حافظ برات فال بگیرم “… و من نیت نداشتم!!
————————————-
یه ساله و یه ماهش و یه نیمه ش. هر سال خوشی هام تا صبح اون نیمه ست… و بعد…! یعنی فردای پیروزیش ، امید چی میشه؟
یه سنی رو که رد می کنی، دیگه وقتشه احساست رو بریزی توی یه کاسه استیل و…
بذاری تو فریز ، تا یخ بزنه! وگرنه دیر یا زود باید از تو جوب آب جمعش کنی.
- تو آدم عاقلی هستی، نمی خوای که چیز میزای دلیت ، لجنی بشه؟
- کاسه ، نه لیوان. لیوانای شیشه ای یخ بزنن می میرن!
- جناب مسوولین محترم شرکت یخچال فریزر هیمالیا، من آمادگی این وبلاگ رو برای درج لوگوی تبلیغاتی شما با قیمت مناسب در این پست ، اعلام می کنم. از بس که ملت با سرچ شرکت شما سر از اینجا سر در میارن! من به این وسیله از شما دوست مراجعه کننده هم عذر خواهی می کنم.
هموگرافیک ، همون ۲ خط یاغی که با هم قصد یک نقطه می کنن و تا نقطه رو می بینن، بی هوا دلشون هوای مثبت بی نهایت می کنه. هیچ کدوم مقصر نیستن. همش تقصیر اون نقطه مسخره ست… با اون دافعه مسخره ترش!
· گاهی دلم گره می خواد… گرچه از خفگی می ترسم
برق ِ نگاه ِ آسمونیت ، شکن مژه گان سایه بونیت ، خیال بارون زده چشمات، صورت مهتابیت ،غم تنهاییت، آه ستاره هفت آسمون ِ بی کسیم ، یاد ِتر ِنفس ِ روزای ِ بهاریت!!!! و هزار تا از این قرتی بازیهای عاشقانه رو بریز دور!
ساده شو ، ساده عین خوردن یه لقمه نون …حتی بی پنیر…
..
…
بی تو همه چی سخته .. باید که تو هم باشی ..
آقای مارو که یادتون هست؟ پریشب ها از سفر عمره برگشتن. رفتم فرودگاه استقبالش. وقتی دست در دست داشتیم می اومدیم سوار ماشین من بشیم، پرسیدم:
- علیرضا، خونه خدا اینا رو بیشتر دوست داشتی ، یا خونه حضرت محمد اینا رو؟
+ خونه خودمون ! لاحت لم می دادم لو تخت، موبایل باجی می چردم!
—————–
آقامون یه پا وبلاگه بابا!
بترکه چشم حسود
