Archive for بهمن, ۱۳۸۵
پدر ژپتو به پری مهربون گفت:این پسره پینوکیو، آدم هم شده هر روز با گربه نره بیرونه….گفتم آدم،ولی نه این آدم پری خانوم!!
زود باش چوبیش کن،می خوام دخترش کنم عصای دست پیریم بشه!
افزوده شده: بچه ها خیلی فمنیست و آنتی فمنیستین ها!… منظور من از این نوشته اینها نبود ولی…
گاهی می رم اونجا…
هر وقت میرم دوست دارم خیلی از بچه ها رو ببینم… ولی یه نفر رو نبینم.
هر وقت میرم بچه ها یا کلاس دارن یا به کل نیستن… ولی حتی یک بار-یک بار محض تنوع- هم نشده که اون رو نبینم!
ü آقا یه قرار بذار یه ذره هم دیگه رو نبینیم!
ü من که می دونم اگه همین الان تصمیم بگیرم عاشقش بشم از فردا در عالم وجود محو میشه!!
ü قرار بود اینجا رو ببندم؟ کی گفته؟ حرف می ذارن تو دهن آدم!! استغفرالله…
می گفت:
“وقتی که بچه ایم… دوست داریم بزرگ بشیم.
وقتی بچه تر میشیم… دوست داریم بریم دانشگاه.سری تو سرها در بیاریم.
بچه تر تر که می شیم… عاشق حساب بانکیمون می شیم!
ولی دیگه اوج بچگی مون… وقتیه که هدف زندگیمون میشه یه منصب دهن پر کن و قدرت اجتماعی!
همون موقع هاست که اگه نجنبیم در اوج بچگی باید غزل دفن شدن رو بخونیم.”
*بی مقدمه گفت:دیگه کم کم لیوانت رو هم ببند…! ضدیت اکثر دوستان دنیای واقعی با این لیوان به خصوصم- و نه هیچ وبلاگ دیگرم- برام جالبه…………………………………و من به حرفش فکر می کنم…
زیبا ولی بی مُسما،آلوده شده توسط دو پایی به نام انسان!
؟؟
؟
آها….
د و س ت ت د ا ر م
*همیشه حساسیت خاصی به یکِ عمودی و افقی جدول داشتم.هر وقت می ذاشتمش واسه آخر، جدول تمیزتر حل می شد…و حل می شد!
*ولی… الزاما از یک شروع کردن منجر به حل نشدن نمی شه،شاید اشتباه بزرگتر اینه که همیشه جدول رو با خودکار حل می کنم!
دلم واسه نگاهت بیشتر از خودت می سوزه….
نگاه تنها و خسته ای که با فریادهای خودخواهانهء دهنت هیچ همخونی ای نداره!
عادت کردیم خودمون نباشیم…
بعضی ها ، عادت تر…..!


