Archive for بهمن, ۱۳۸۵
پاشــو…
بایســـت…
قوز نــــــــکن…
اَه!شکمت رو بده تو!…
دستاتو از هم بــــاز کن…
حالا تکیه شون بده به دیواره های مغزت…
آها…. حالا فشـــــــــار!!
بالاخره یه روز باید اون فکر بستت رو باز کنی!واسه خودت دارم می گم….
همسنات ،سی سال پیش، رژیم عوض می کردن!! اونوقت تو الان چی چی عوض می کنی؟!!
کلاغ….پـــــَـــــــــــر…
گنجشک…پــــــــــَــــــر…….
کبوتر….. پــــــَــــــــــر……
تو…… پـــــــَـــــــــر………
ستایش………. پـــــــــَـــــــر!
!!!!!
(ریتمیک)ستایش که پر نداره، باباش خبر نداره!
* لعنتی! چرا من نه؟… این عادلانه نیست!
*خودخواه باش… مثل همیشه!تا دلم رو بیشتر نسوزونی…
————————————————————————
افزوده شده:خب قبوله! بعضی از نوشته ها اونقدر سنگین هستن که…. بابا اون پر نه!یه پر دیگه!! بیخیال… معلومه خیلی بزرگ شدید…بازیهای بچه گی پر….!
خب من نمی دونم….
البته شایدم بشه………!
یعنی ما یه فامیل دور داشتیم…. برای اون شد!!
ولی در کل فکر می کنم توی دسته، یا پشت دسته ،یا کنار خیابون و در حال نظاره ء دسته،جای مناسبی برای جفت یابیدن نباشه!!
*این ذهن متروک من کی می خواد یه ذره امروزی و مدرن بشه!!…اَه!
*دلم بین الحرمین می خواد….. زیادتا…………………………..
حرفهای مفتت سهم من
مهربونیات مال اونها
خیلی خوبه ! آخه رسم زمونست.اونی که بیشتر بهش مهربونی کنی، زودتر پشتت رو به خاک می ماله!!
نامردم؟…بیخیال بابا…جوونمردی خیلی سال پیش تو گود ِ زورخونه ها دفن شد!
۱……۲………..۳…………..۲۰۰۳۴۲۳…..
ها؟کجا بیام؟!!!…….
ای وای….!تو فکر کردی من چشم گذاشتم که تو قایم شی ، من بیام پیدات کنم!
نه بابا من چشم گذاشته بودم فقط و فقط واسه اینکه تو رو نبینم….
ببخشید به هر حال!
2003424……..2003425………………

