Archive for دی, ۱۳۸۵

۱۰م دی
۱۳۸۵
ارسال شده توسط

خب…

برو عقب…. برو برو برو برو… خوبه… واستا….

ادامه می دیم!…….خوبی شما؟چه خبرا….ببین ما دوستت داریما…. ارادت داریم… جان؟ای بابا.. شما لطف دارین… خجالت ندین تورو خدا………………می گفتی؟… عجب… آخی……چرا؟…..

 

گرچه…خیلی هامون در همین حد هم برای هم زیادیم!

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
۵م دی
۱۳۸۵
ارسال شده توسط

ببین؟ روی در نوشته بودم،ولی گویا نیاز داری تو روت بگم!

ما قلب اجاره ای نداریم. به تو یکی حتی رهن کامل هم نمی دم…

فروش؟!!!!گرفتی منو بچه جون؟یه نگاه تو آینه بنداز…. کوچیکی واسه این حرفها!

 

راه بیرون رو بلدی یا راهنماییت کنم؟؟

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
۲م دی
۱۳۸۵
ارسال شده توسط

 هر چند بار که دلت می خواد عاشق شو… حتی عاشق هر پاپتی ای که دم دستت اومد! ولی اگه می خوای زیاد لطمه نخوری، ۲ نفر رو درگیر روابط عاشقانت نکن:

۱٫موبایلت

۲٫وبلاگت

 

#اگه من به یک دهم پستهام عمل می کردم،الان رو نوک قله بودم!نه ته دره!!

 ——————————————————————-

از طرف ایشون و ایشون و اوشون دعوت به یک بازی پیچیده شدم.از این بازیها دوست ندارم. ولی دعوت  شما رو لبیک میگم.زندگی من اونقدر پیچیده نیست. اونهایی که باهام در ارتباط هستن خیلی از این چیزها رو می دونن…

ü        از سال ۸۰ وبلاگ می نویسم.هیچ وقت با اسم واقعیم ننوشتم. فقط ۱-۲ تا از وبلاگهام جشن تولد یکسالگیشون رو دیدن.همیشه در اوج خدافظی کردم!!!

ü        کلاس دوم دبستان یه نامه به مدیر مدرسه نوشتم گفتم معلممون بین بچه ها فرق می ذاره! مدیر هم نامردی نکرد و بهش تذکر داد. اونم بعدنش خوب از خجالتم در اومد!!اون آخرین نامه اعتراضیه زندگیم بود!

ü        توانایی عجیبی در ارتباط برقرار کردن با بچه ها دارم-هرنوع بچه ای-توانایی عجیبی در ارتباط برقرار نکردن با بزرگها دارم-هر نوع بزرگی!

ü        اولین باری که بعد از گرفتن گواهینامه با ماشین رفتم دانشگاه تصادف کردم!بعدم رفتم تو دانشکده نشستم گریه کردم!!

ü        موقع درس خوندن بلند بلند با متن درس صحبت می کنم. هر جا رو نفهمم فحش و بدبیراه رو می کشم به جون مطلب بیچاره!بعد هم میگم کتاب غلط نوشته!! اصولا اونایی که تصمیم می گیرن با من درس بخونن این روال رو طی می کنن=>=>=>

هستی و هاله و امین و  نفیسه و فریناز رو  به ادامه این لوس بازی دعوت می کنم!!

 

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
۲۹م آذر
۱۳۸۵
ارسال شده توسط

شنیدین آدم یه سنی رو رد کنه دیگه مرتکب بزرگترین اشتباه زندگی یعنی ازدواج نمی شه؟

فکر کنم دارم اون سن رو رد می کنم….

این روزها حس حال بهم خوردگی شدیدی نسبت به کلیه عناصر ذکور مرتبطه پیدا کردم!

 

# به کسی برنخوره خواهشا… حوصله ناز کشیدن ندارم… اصلا وبلاگمه ، دوست دارم توش فحش بدم !! ناراحتین؟نیاین!

# جهنم! تو هم بیا اینجا رو بخون… من حوصله قایم موشک ندارم… پس می ذارم تنهایی بازی کنی کوچولو!

#خوب می شم! پس نصیحت،ممنوع!!

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
۲۶م آذر
۱۳۸۵
ارسال شده توسط

گوشم به یکی از این رادیو های بیگانه بود که ببینم در انتخابات کدوم جناح برنده شده؟ نگاه سرگردونم روی میز می چرخید…قندون… گلدون… دستمال کاغذی شکوه!… www.shokouh.com……..

جانم؟؟

“مااااااااامااااااااااااان…………. این دستمال کاغذیه دات کامه!

مااااماااااااااااااان؟…. من …. با این همه استعداد و قلم و اینا…!!! .بلاگفادات کام؟؟

من توی این خونه حروم شدم!!!!

من واسه چی موندم توی این مملکت…

من به چه انگیزه ای درس بخونم…

من….!!!”

 

*ایران؟انتخابات؟!!!جناح؟!!برنده!!!؟چه هه!

*لیوان سیاسی ندیدن؟… خب منم ندیدم!

 

برچسب ها:
دیدگاه‌ها خاموش
Previous
  • شما در حال مشاهده بایگانی نيمه خالی ليوان برای زمان آذر, ۱۳۸۵هستید.