Archive for آذر, ۱۳۸۵
داره آب میریزه…
چیکه چیکه….
توی یه لیوان خالی..
لیوان هیچی نداره بهش ببخشه…. جز یه عالمه جای خالی توی دلش،که می خواد همه ش رو وقف اون و چیکه هاش کنه.
درس و وقت و امتحان و فوق لیسانس و ترافیک و سرمای هوا و آلودگی و فیلترینگ و حوصله…. بهانه هایی بیش نیستن واسه کم رنگ شدن اینجا. مسئله تویی که اونقدر رنگ داری که چشمم هیچ جای دیگه رو نمی خواد ببینه.
هان؟عاشق جد و آبادتونه…!بی حیاها!
دوستت دارم…. دوستم داری که؟….
Ok ! حلّه… کاری نداری؟ من سرم خیلی شلوغه…حالا بعدا حرف می زنیم!
در واقع مشکل از اونجا شروع میشه که ما از دوست داشتن توقع خاص پیدا می کنیم!عین اُمُل ها!!
حالا حالاها بهت نمی گم دوستت دارم(نه که نداشته باشم…نمی گم)
حالا حالاها بهت نمی گم مرد من…(نه که نخوام…به زبون نمیارم)
حالا حالاها بهت نمی گم تو….(شما)
حالا حالا ها نمی زارم احساسم رو به این وضوح ببینی
………..
ولی حتی وقتی خود خودم هم بشم:
همیشه یادت باهامه
همیشه دلم تنگته
همیشه نگران حال روحی و جسمیت هستم
همیشه برام مهمه کجایی و چه می کنی
همیشه برام مهمه به نوشته های من نگی چرت و پرت
همیشه برام مهمه همونقدر که برای خودت حق قائلی برای من هم باشی
همیشه برام مهمه حرف دل و زبونت یکی باشه….حتی اگه ترجیح بدی نگی!
برام مهمه وقتی بگی دوستت دارم که واقعا این حس رو داشته باشی
وقتی دید نمی تونه به ۷۵% خانم کلاس برای تغییر روز امتحان نه بگه گفت:
“می دونین … مدتیه من شدیداً در مورد اساس و تاریخچه مرد سالاری در ایران به فکر فرو رفتم، اینکه آیا این مرد سالاری که میگن قدیم وجود داشته؟یا به کل افسانه ای بیش نیست!!”
پ.ن:اینجا از تو چی بنویسم… وقتی تو در تک تک کلماتم موج می زنی…
از تعدادی آقای متشخص،خوش تیپ،تحصیل کرده،پولدار،خانواده دار،قد بلند! زیبا! و همه چیز تموم برای شرکت در مراسم ازدواج دانشجویی دعوت به همکاری می شود.
آخرین مهلت ارسال مدارک:۵ اذر –روز قبل از پایان ثبت نام در جشن ازدواج دانشجویی
+این پست از مصادیق بارز آخرالزمان است!!
+ما که پیر شدیم رفتُ…. ولی به بچه های کلاس قول دادم همشون رو سر و سامون بدم!پس این وبلاگ به چه دردی می خوره؟

