Archive for آبان, ۱۳۸۵
چراغ مراغ نمی خواد…یه چیکه آب با خودت بیار…
بعضی وقتها می مونم.. که با این SDB بالای خون،چه جوری می تونم اینجوریا بنویسم…
دیدمت!یه لحظه دلم تنگ شد…نه برای تو!که یاد گرفتم برای کسانی که دلتنگم نمیشن دلتنگ نشم.
بلکه برای حس سبز روشنی که تا چند وقت پیش داشتم…..
و تو زحمت کشیدی و کردیش سبز لجنی!
منم اینجوریم!کلمات و حرکات یادم نمی مونه…ولی اثراتشون برای همیشه تو وجودم ثبت میشه.
پس خواهشا بدون دلیل ازم قبول کن که خیلی وقته دوستت ندارم،فقط تحملت می کنم… یه تحمل آمیخته به احترام!
تنها چیزی که دلم رو می سوزونه اینه که دیگه تا آخر عمر هیچکس نمی تونه نقش تو رو برام ایفا کنه…
خودخواه هم جد و آبادته!
اون روزهایی که چشمام بارونی بود،رفته بودی گل بچینی؟!
عزیز دلم!!! مطمئن باش نذاشتم جنازت رو دستم بمونه… منم تو یه باغ پر از گل دفنت کردم…
وقتی توی راه دانشگاه، توی اتوبان یه نفر پیچید جلوت،اصلا نیازی نیست فحشت رو اونقدر واضح بدی که طرف توی آینه ببینه داری بهش چی می گی!…
خب این طبیعیه که آدم ،یک ماهه، همه پسرهای همکلاسیش رو به چهره نشناسه!
*عید فطر و آغاز سال تحصیلی! رو به خودم و بقیه تبریک می گم.

