Main image
۲۳م دی
۱۳۸۷
ارسال شده توسط

پدر جانمان یک نامه برایمان نوشته داده دستمان، می گوید این نامه را در هشتاد و خورده ای سالگی برایت نوشته ام! یعنی ۲۰-۳۰ سال بعد…

 

توصیه های 30 سال بعد بابای دختری در نیمه خالی لیوان

 

·         میگم: بابا تو که اینقدر خوش خطی ، این چرا اینقدر خرچنگ قورباغه شده! میگه: خب پیر شدم دستم می لرزیده دیگه!! (بعداً لو داد همه ش رو با دست چپ نوشته )

·         میگم: بابا…. من چند تا بچه دارم که گفتی نوه هایم را ببوس؟ . بابا: خیـــــــــــــــــــــــــلی!!!

·         سر خط اخر هم هنوز دعواست… اِ! هی بهش میگم سارا جلو خانواده ء دامادم آبرو داره! باید بیای… میگه من پیر شدم حوصله ندارم!!!

بدون دیدگاه

  1. ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    سلام
    وبلاگتون عالیه حرف نداره

  2. ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    سارا ؟
    پس اسمش اینه …… ایشالا خوش بخت بشه و دست یه لیلی از نوع پست قبل نیفته !
    اما بابات خوب نوشته ها ….. من با دست راستمم این قدر خوش خط نمینویسم !


    خوب خط یه خورده هم ژنتیکیه، سخت نگیر. بعد سارا رو نمی دونستی. سامان رو که باید توی اون وبلاگ اول یادت باشه؟ نیس؟
    فعلا دخترم دو تا شووَر پیدا کرده!

  3. ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    احسنت به پدر دور اندیش

  4. من
    ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    عجببببببببببببببببببببببببببب …….

    کف کردم شدید.

  5. ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    ولی پدر بسیار با ذوقی داری ها . پس ریشه ی نوشته های جذابت پیدا شد که از کجاست.


    چی بگم والا.
    اما خوب یک کوچولو ‍نتیکی هست این هم

  6. حبیب
    ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    جدی دستخط پدرتونه؟ حسودیمان شد اینقدر فکر دخترجانشان هستند این قدر ذوق دارند…. دکترش را ببین و بیشتر درس بخوان دیگر …


    بیخیال بابا… از بچه گی به همه مون می گفتن دکتر و مهندس دیگه! خداییش دیگه!
    حسودی ندارد زیاد. به قول دوستمان گِـــبطه می خوریم :)

  7. انارام
    ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    خوشمان آمد از آن خیلی بچه داشتن شما… پدر مهربان و خوبی دارید ها!!!! قدرش را بدانید…. زیاد…
    راستی به پدر جانتان بگویید… ما سخت نمی گیریم… اذیتشان نکنید… ما عروسمان را بیشتر از این حرفها دوست می داریم


    :) )
    آبجی جان، خیلی سر خودتان بیاید… این اولا!
    در ثانی این دختر چشم سفید من فکر کنم پسر شما و دستپاچه را همزمان سر کار گذاشته تا بینشان انتخاب کند!! رجوع شود که جوابیه کامنت دستپاچه! والا…
    راستی ممنون… پدر جانمان اصولا این کاره ها نیست. نمی دانم واقعا چه شده جو گیر شده و اینا :) خدا حفظشان کند

  8. خداوند عمر با عزت به ایشان عطا نمایند…..


    :) ممنونم. انشالله

  9. ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    سلام
    واقعا” آپ جالبی بود

  10. ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    چه بابای نازنینی…خط آخر واقعا محشر بود….


    مرسی :)

  11. ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    راستی فلسفه مورد شماره ۷ چیه؟

  12. دستپاچه
    ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    عب نداره عزیزم..
    دخترت که داره عروس من میشه..قدم بابات رو چشم..ولی اینکه ما به دل میگیریم یعنی چی؟
    خاکی باش!


    لطفا شما و انارام سریعا به توافق برسید که سارای من قراره عروس کی بشه، ببین ۳۰ سال بیشتر وقت نداریدا … بنجبید ! [نیشخند]

  13. ۲۴/۱۰/۱۳۸۷

    پله های عمر را دو تا یکی رفتن دل می خواهد…

    مخوف ست رفیق!

    پ.ن:

  14. ۲۵/۱۰/۱۳۸۷

    چه بابای باحالی!!

  15. ...
    ۲۵/۱۰/۱۳۸۷

  16. ۲۵/۱۰/۱۳۸۷

    امیدوارم لیوان دلت پر از احساس باشد….

    ممنون از حضورت….

  17. ۲۵/۱۰/۱۳۸۷

    ایشالله که تا آن موقع باشند و این نامه واقعی بشه…
    جالب بود…


    انشالله :)

  18. ۲۵/۱۰/۱۳۸۷

    چاکر دکتر لیوان عزیز هم هستیم !!‌
    چخ جناب بابای باحالی داری شما . سلامات مخصوص ما را با طعم طالبی و آناناس برسان خدمتشان
    ایشالله سارا خانوم هم خوشبخت بشه .


    چخ قراره همه نظرات رو براش میل بزنم ! حتما این رو هم می بینه دیگه!

  19. ۲۵/۱۰/۱۳۸۷

    خداوکیلی هر ده تاش حسابی بود.
    راستی من واقعآ از پیشنهادت در مورد هدرم استقبال می کنم شدیآ


    من منتظرم:)

  20. همان یک دوست
    ۲۶/۱۰/۱۳۸۷

    سلام خانم دکتر…
    من هم امیدوارم که خیلی زود به تمام هدفهات که می دونم خیلی بلند هم هستن برسی و چون میشناسمت مطمئنم که میرسی. به توصیه های پدر گرامی هم حتما عمل کن.
    همیشه خوش و سلامت و سربلند باشی.
    امضا : یک دوست


    :)
    مرسی
    و یادم رفت در ادامه پست از شما هم تشکر کنم که این را برایم اسکن کردید. پس اینجا تشکر می کنم. شما هم به آرزوهایتان که ایـــــــــــــــــنقدر بزرگ هستند که در نوشته و اینا جا نمی شوند برسی.

  21. ۲۶/۱۰/۱۳۸۷

    قابل تحسین کار شما و قابل تقدیر کاری ددی
    الان میرم بابام خفت می کنم باید واسه منم بنویسه دلم خواست

  22. دستپاچه
    ۲۷/۱۰/۱۳۸۷

    ببین لیوان جان..منم هنوز پسرم تو عالم ذر داره با حوریا بازی میکنه..شما غصه نخور..به هم می خورن!


    اوکی… خیالم رو راحت کردی!

  23. ۲۷/۱۰/۱۳۸۷

    اااااا پس قراره سامان جان دامادت بشه ……؟ خیلی تبریک میگم ……خیلی به هم میان !!!! ….. انقدم دس دس نکن …… پسر خوب (مثه من) همین حالاشم کمه چه برسه به سی سال دیگه ! سریع پیمان زناشویی رابین (سارا و سامان ) بریز
    چه با حال از آب گل آلود ماهی گرفتیم و خودمان را پسر خوب معرفی کردیم !


    سید چشم سفید!
    واقعا که!
    از دست رفتی ها…. سامان اسم پسرم بود!! بچه اولم!
    :) )
    خودت واسه خودت فکر کن، من دخترم رو به پیرمرد جماعت نمی دم! :دی

  24. ۲۷/۱۰/۱۳۸۷

    پدر با ذوقی دارید !

  25. خزان نوشت
    ۲۷/۱۰/۱۳۸۷

    عزیزم قالبم رو اعصابم نیست , اخه من درست می بینمش. فقط چندتا از شماها این مشکل را باهاش دارین! پرسیدم قبلآ و گفته اند به خاطر تفاوت در اینترنت اکسپلورره کاربرهاست ولی راه داره که من بلد نبودم
    حتمآ میل می کنم برات


    و احتمالا اختلاف در فایرفاکس و اینترنت اکسپلورر…
    اوکی. خانومی بفرست ببینم بلدم یا نه

  26. انارام
    ۲۷/۱۰/۱۳۸۷

    آبجی دستپاچه نداشتیم ها!!! عروس ما را ببرید… می گوییم پسرمان در همان عالم… با پسرتان دست به یقه بشوندها!!! اصولا ما روی عروسمان غیرت داریم شدید!!! گفته باشیم!!
    در ضمن آبجی لیوان!!! ما را می فروشید دیگر!!! یادتان باشد!!!!


    ای خدا! بابا دست از سر من بردارید! ما خانواده روشنفکری هستیم. دخترمون خودش تصمیم میگیره می خواد با کی ازدواج کنه… (انارام من با توام! مادر شوهر هنرمند دوست دارم! این دسی آتیش پارست! :دی)

  27. ۲۸/۱۰/۱۳۸۷

    به نام خدایی که در این نزدیکیست ….!
    سلام
    و حرف‌هایی است برای نگفتن…
    حرف‌های خوب و بزرگ و ماورائی همین‌هایند.
    و سرمایه هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد…
    و خدا برای نگفتن حرف‌های بسیار داشت…
    همین!

    یا علی

  28. yeki
    ۲۸/۱۰/۱۳۸۷

    عجب ابتکاری…کیف کردیم…

  29. ۲۸/۱۰/۱۳۸۷

    …. اینجانب …..
    مراتب شرمندگی خودم را به این وسیله اعلام میکنم …..آن هم به خاطر این که اسم پسر ارشدتان یادم رفته بود ….. از طرف من در حد زمان میل میکند به عددی مثل ان که دلبخواه است لپ هایش راببوسید ! یک لحظه فکرم در روی دامادتان متمرکز شد و فکر کردم که اسمشان یکیست !
    تازه من برای خودم نگفتم که ….من اون موقع دارم برای نوه هام …..شعر میسرایم !…و اصلانم فکر این که بخواهم در انفوان پیری زن جوان بگیرم نیستم ! …. راستی روی پسر من امیر علی اصلا حساب نکن ….. اون گفته میخوام ادامه تحصیل بدم و مثل بابام به درجات بالا برسم !


    صحـــــــــــــــــــیح!

  30. ۲۹/۱۰/۱۳۸۷

    سلام
    مثل هیچکس به روز شد
    خوشحال میشم بیای

  31. دستپاچه
    ۲۹/۱۰/۱۳۸۷

    ببین آبجی سرنوشت دخترت دست پسر منه ها؟
    البته می دونی منظوری که ندارم…ولی گفتم شاید یه موقع یادت بره

    ژن مادر آتیشپاره به پسرشم میرسه..

    ×ببین انارام جون شما امشب تشریف بیارید خونه ما شام..پسرامون که اون دنیا دارن حال و حول می کنن…تا بیان این دنیا ما یه سلام علیکی بکنیم با هم!


    بابا… بیا ببین رفقای منو انداختی به جان یکدیگر! دخترها دعوا نکنید !! من می تونم بهتون قول بدم که هیشوقت پای سارا رو به این دنیا نکشم!

  32. milad
    ۲۹/۱۰/۱۳۸۷

    خیلی توصیه های قشنگی بود.. مخصوصا اونجا که ” یک یا چند حس خود را مسدود کن” :) در کل توصیه های خیلی خیلی قشنگی بود… زنده باشند…
    مگه شما ازدواج کردین که بچه داشته باشین؟؟؟
    من تا الان فک میکردم شما مجردین:))
    ببخشید که فضولی کردم!!


    مرسی.
    بابای ماست دیگر. بنده خدا فکر می کند من تا ۳۰ سال دیگر حتما ازدواج می کنم…

  33. من
    ۳۰/۱۰/۱۳۸۷

    من هم سارا می خوام


    =))

  34. انارام
    ۳۰/۱۰/۱۳۸۷

    ما اصلا با شما دعوا نداریم آبجی دستپاچه!!! می گذاریم پسرها خودشان دعوایشان را بکنند!!! در ضمن ما بالاخره یا دختر از آبجی لیوان می گیریم یا دخترمان را به ایشان قالب می نماییم!!! شما حرص نخورید!!!



    قالب چیه؟ مایه سعدادت ماست سامان داماد شوما بشه!! :دی

  35. دستپاچه
    ۳۰/۱۰/۱۳۸۷

    ای انارام جان..
    بیا بغل خودم یه ماچ بده بینم.
    ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ..!
    بیا خواهر امشب قرمه سبزی داریم..آقاتونم وردار بیار..
    اون دو تا “گندبک آینده” هنوز معلوم نیست چه غلطی می کنن اون دنیا! این سارا ورپریده هم سرش با “غلمان” ها گرمه انگار!

    ×آبجی لیوان شما هم دعوتی ها؟ قراره با هم فامیل شیم حالا..


    آقاشـــــــــــون؟… بابا ما تا جایی که یادمونه تا قبل از این پست کسی از این جمع آقا نداشتها! همه آقای خودمون بودیم! بابا سر یه وصلت خودتونو بدبخت نکنید خلاصه!
    انار بشین درست رو بخون ببنم! تو مگه امتحان نداری! خودم سهم قورمه سبزیت رو می خورم!
    هـــــــــــا! آبجی دسی من کوجا باید بیان
    : لیوانی در خاله زنکستان!

  36. milad
    ۰۱/۱۱/۱۳۸۷

    خب ÷س جای امیدواری هست هنوز!!! :دی

  37. ۰۱/۱۱/۱۳۸۷

    ))))))))))))))) !!
    به زور خوندمش ولی ! … ذهن خلاقی داری تو ام ها !!!


    من نه البته، بابایم

  38. ۰۲/۱۱/۱۳۸۷

    تو هنوز زنده ای؟


    متاسفانه بله

  39. ۰۲/۱۱/۱۳۸۷

    :) )) ایول ایول

  40. بدصدا23
    ۰۲/۱۱/۱۳۸۷

    خوش به حال بچه هات همچین بابابزرگ خوبی دارن. چه حالی میکنن خداییش. خدا طول عمر باعزت و سلامت عنایت بفرمایند ان شا الله.

  41. ۰۲/۱۱/۱۳۸۷

    خودت که چیزی نمی نویسی اقلا بگو پدرت یه چیزی برای بلاگ بنویسه


  42. ۰۴/۱۱/۱۳۸۷

    ایول به پدرجان محترم تان. قدرشو بدون…

  43. ۰۶/۱۱/۱۳۸۷

    سلام جوانه ها با این که آپ نشده اما دوست داره نظر دوستاش رو راجب این ترانه بدونه شاید که حسرت ذات چنین ترانه ای جوانه ها رو به محاق برده!
    اسم شعر : همدرد / نام شاعر: منوچهر نامور آزاد با تو ای همدرد ای عشق/با تو درمان یافت این دل خانه ات جاوید آباد / از تو سامان یافت این دل
    ای سراپا عاطفه / جز یاری ات یاری ندارم
    ای کلامت شعر بوسه / بی تو غمخواری ندارم
    آسمان خانه ات یک کهکشان رنگین کمان است
    آن نگاهت روشنی چون نو عروس آسمان است
    زندگا نی ات ترانه / گریه هایت عاشقانه
    واژه هایت ساده گویی / گفت و گویی کودکانه
    دیدگانت بامدادان / اشکهایت چشمه ساران
    چهره ات رنگ سپیده / گونه هایت لاله زاران
    گیسوانت آبشاران / زلف جنگل زیر باران
    پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران
    با تو ای همدرد ای عشق / با تو باران در بهاران
    مثل یک قطره تو دریا / گمشدن در جمع یاران
    با تو ای همزاد همدل / با توام دیوانه مستم
    سر مپیچم هرگز از / آن عهد و پیمانی که بستم
    ای سراپا بی نیازی / در کنارت بی نیازم
    با تو رودم با تو ابرم / هم نشیبم هم فرازم
    آب و خاک و باد و آتش / خانه در تو جمع در تو
    مهر و کین و خشم بخشش / جمع در تو سر به سر تو
    آفتاب آسمانی / بی نهایت بی کرانی
    دشمن سردی و ظلمت / روشنی بخش جهانی
    و کجاست عشقی که این همه خصوصیت ناب داشته باشه کجاست؟و شاید جز ذات خدا ذات بی زوال مطلق مخاطبی نداشته باشه!؟
    به عقیده ی یکی از دوستام آقا میلاد که خیلی هم اهل شعر و شاعری هست این ترانه زیباترین ترانه ی پاپ عاشقانه ای که اون تا این لحظه از عمر ۲۳ ساله اش
    شنیده البته نمی دونم اجرا شده ی اون رو با موسیقی شنیدید یا نه چرا که اوئن جوری رحت تر میشه راجبش نظر داد منتظر حظور و نظرتون هستم.راستی دوست دارم خودتن حدس بزنید کدوم خواننده اون اجرا کرده؟ بدرود تا درودی دیگر

  44. ۰۷/۱۱/۱۳۸۷

    با سلام
    جهت اطلاع به عزیزان…
    دومین جشنواره وبلاگ نویسی شهر، شهروند، شهروندی
    دومین جشنواره شعر طنز شهر، شهروند، شهرداری
    نخستین جشنواره داستان کوتاه و کوتاه کوتاه شهر، شهروند، شهروندی

  45. انارام
    ۰۸/۱۱/۱۳۸۷

    چشم سفید بانو بیا بنویس! من هی باید بیام غر بزنم! بیا ! آفرین دختر گلم!


  46. ۰۸/۱۱/۱۳۸۷

    و این چنین ۱۵ روز مثل برق و باد گذشت و …… هنوز به روز نکردی !


    به روزم نمی آد!

  47. ۰۹/۱۱/۱۳۸۷

    eyyy jaaaaaaaan, baa baabaaye man ashnaash konn!:X

  48. ۱۰/۱۱/۱۳۸۷

    اگه ما گذاشتیم شما از این خیال ها بکن ! راستی آفرین دختر خوب بالاخره به روز کردی !

  49. ۱۰/۱۱/۱۳۸۷

  50. ۱۰/۱۱/۱۳۸۷

    جدی بابا نوشته؟ فکر کنم با دست مخالف نوشته.

  51. ۱۰/۱۱/۱۳۸۷

    دکتر لیوان عزیز
    با سلام:
    امیدوارم در نیل به هدفهای خود در زندگی هر چه زودتر موفق شوی موارد ذیل را توصیه می کنم:
    ۱- یاد بگیر که از تضادها در زندگی لذت ببری.
    ۲- یک یا چند حس خود را مسدود کن مثلاً چشم بسته غذا بخور با چشمان بسته دوش بگیر
    ۳- مثبت بیاندیش و سر و صدا کن
    ۴- مواد غذایی مناسب بخور مانند پسته بادام گوجه فرنگی ماست (این آخری رو نتونستم کشف کنم چیه)
    ۵- راست بنشین و قوز نکن. (این باید شماره ۵ می بود ولی ۴ زدن)
    ۶- مقدار زیاد آب بنوش
    ۷- بخند و نفس عمیق بکش
    ۸- بخواب و موسیقی گوش کن (۷ هم دو بار تکرار شده)
    ۹- در روز چند بار رنگ قرمز نگاه کن
    ۱۰- کتاب بخوان
    ۱۱- زمان را همیشه مدیریت کن
    ۱۲- نوه های مرا ببوس
    ضمنا عروسی دخترت که هفته آینده است سخت است که بیام خیلی پیر و ناتوان شدم.
    حکیم لیوانی یه نیم ساعتی وقت گذاشتم تا این دست خط زیبا ولی ناخوانای پدر رو بخونم بدون شوخی لذت بردم از نصایحشون. از فرم نوشته ها مشخصه که دست خط زیبایی دارند و باز هم مشخص تر که با دست مخالف نوشتند. ولی هیچ کدوم از این ها باعث نمیشه که این پست تو توی همه پست هایی که در همه وبلاگهای دنیای مجازی خوندم متمایز از بقیه نباشه. به قول خارجی ها کار پدر نامبر وان بود. خداوند ان شاالله سالهای سال سایه اش رو بالای سرت نگه داره.

    من چرا این پست رو ندیدم


    تو چرا این پست رو ندیدی؟ بچه ها گفتن ۱۵ روز بوده پست اول بوده.
    میسی عزیزم. انشالله. نوش جانت که پست بهت چسبید

  52. ۱۱/۱۱/۱۳۸۷

    باور کن رفیق !

  53. انارام
    ۱۲/۱۱/۱۳۸۷

    ما یکبار چشم سفیدی نمی کنیم و برای احترام برای آن پست بالاییتان کامنت نمی گذاریم!!!!
    اما چون یک چیزهایی در گلویمان قلمبه شده است… می گوییم …ها!!!پس ما برگ بیدیم که شما تنها باشید…ها!؟
    ( لطفا با صدای پسر خاله خوانده شود!!! مسی)


    شما آبجی ما هستید.
    شما سرور ما هستید.
    شما مادر شوهر سارای ما هستید…

  54. ۱۲/۱۱/۱۳۸۷

    به دریا رسیدی
    به فهم ماهی خرده مگیر


    آخی.. الهی….
    باشه. سعی می کنم

  55. دستپاچه
    ۱۲/۱۱/۱۳۸۷

    تو خودت دریایی خواهر..
    نگا حالا..تا داداشه عروس شد این خودشو زد به موش مردگی!

    ×سارا رو بردن…هی هی…
    خینشو ریختن….هی هی!


    کوفته! چشمات سفیده!

  56. ۱۴/۱۱/۱۳۸۷

    سلام
    برای رسیدن به دریا باید به رود پیوست اون دفعه نتونستم نامه پدر جانتان رو بخونم ولی این بار خوندم خیلی جالب بود در ضمن با دست چپ نوشتن برا آدمای راست دست خیلی هنره ها خوشحال میشم اگه سری هم به ما بزنید و نظرتون رو راجب اون ترانه که دفعه قبلگذاشتم بدید.
    بدرود تا درودی دیگر


    مرسی.
    انشالله فرصت کنم به وبلاگها سر می زنم.