۵م دی
۱۳۸۶
نمی دانم چرا باور نمی کنی…
قصهء ما آنقــــــــــدر به پایان رسیده ، که حتی کلاغه هم به خانه اش رسیده….
§ در این قاراشمیش زندگی!! فقط یکی مثل تو را کم دارم که …استغفرالله ، دهن من رو باز نکن!
نمی دانم چرا باور نمی کنی…
قصهء ما آنقــــــــــدر به پایان رسیده ، که حتی کلاغه هم به خانه اش رسیده….
§ در این قاراشمیش زندگی!! فقط یکی مثل تو را کم دارم که …استغفرالله ، دهن من رو باز نکن!
زمان حل می کنه همه چیزو در خودش … از اسید نیتریک غلیظ هم بدتره این زمان
بالاخره زمانی می رسه که باور کنه
سلام
این
” قصه ما آنقدر به پایان رسیده که کلاغه به خونش رسیده “
فوق العاده بود کلی باهاش کیف کردم . دست صاحب اثر مرسی .
فعلن بای .
شاید ایراد از طولانی بودنه قصه شما نباشه ایراد از کلاغه و شخصیت هایه داستانه که می خوان سنت شکنی کنن و کلاغه رو به خونش برسونه!
یکی از دغدغه هایه خیلی از ما ها هنگام کودکی همین کلاغی بود که هرگز به خونه اش نمی رسید و من همیشه نگران جوجه هاش بودم که از سرما یخ میزنن!!!
بگذار در این بی برنامه گی بودنه زندگی برای یک بار هم شده جوجه کلاغ های از سرما یخ نزنن!!!
سلام
سلانه سلانه رسیدم اینجا مطلبتون خوندم سعی کردم نصفه لیوانم و
پر کنم .خب این کارو کردم
چقدر شاکی؟!!!
گاهی دلم برای نوشتههای سابق تو بیشتر تنگ میشه
نه،آفرین دهنتو باز نکن.مودب باش
خیلی وقت بود منتظر بودم بیخیال جوجه ها بشی… گویا حالا هم که شدی آدمک ها دست از سرت بر نمی دارن… تو بیخیالشون شو… اگه بعد از شستن چشمات هنوز هم حرصت در میومد…
سلام
…….زندگی ……….. با این رنگ …..مثل مه و دود میمونه !
بابا خشن …… !
ریجکت میجکت میکنی واسه من آبجی؟

ما خودمون ۱۰ سال تو کار ریجکت بودیم…
پس چی؟
هه…!
فک کردی خیال کردی…
.
.
.
خاله داغداری هیچی نمیگم…اما خیلی آتیش پاره ای….
..!!
صدای منو در نیار….. وگرنه داد میزنم همه چیز رو می گم هاااااااااااااااا :دی
فکر می کنی چی میشه که آدم انقدر سرش شلوغ میشه ؟!
انگار قبلاتر یه وقتی این جا بوده ام!
چیز زیادی یادم نیس!
فقط بعضی پست هات مثل دوستت دارم برام زیادی آشناس
خوندمشون حتما!
نمی دونم پس چرا فراموش کرده ام!
خواه باور کن خواه نه…….
زندگی من همیشگی تو را کم خواهد داشت…..
چقدر به دلم نشست………………
سلااااااام.دوست عزیز
برای پست قبلیت کامنت گذاشتم ولی یهو dc شدم صفحه پرید و کلی حالم گرفته شد.
بالا رفتیم دوغ بود
.
.
.
.
پایین اومدیم ماست بود!
قصه ما راست بود
سلام
چقدر باحال گفتی….
د تو که کشتی این بشر رو
دختر آخر اگه ندیدی تو رو به جرم قتل ذهنی نبردن زندون!!
کشتم این بشر رو؟
نه اشتباه شده… من از یه مرده( با ضمه ) می نویسم.
اینجا کسی دل نسوزونه… نه واسه من.. نه واسه مخاطبها
استعارش اینه که
یه بنده خدایی یه کوزه روغن داشت گداشت روی تاقچه
بد چوب دستی هم دستش بود
نشست زیر تاقچه و با خودش فکر کرد که
من فردا می رم این روغن رو می فروشم
با پولش کار می گنم
پولدار می شم
ازدواج می کنم
بچه دار می شم نوه دار می شم
تو خونه ی خودم با بچه هام و نوخ خام دور هم جمع می شیم
یه دفعه عطسه می زنه و چوب دستی می خوره به کوزه و کوزه می افته
می شکنه
حالا حکایت کار ماست
در این قاراشمیش زندگی!! فقط یکی مثل تو را کم دارم که …استغفرالله ، دهن من رو باز نکن!

.
حالا مثلا دهنت باز شود چه میشود ؟ پته ی چند نفر را روی آب میریزی ؟ تو هم مثل این دولتی ها و ورزشی ها شده ای نکند ؟ که مدام میگویند افشا میکنیم . افشا میکنیم . به خاک سیاه می نشانیم ! ولی زهی خیال باطل …
آره؟
نه حالا افشا که ندارم اصلا که بخوام رو کنم!
فقط می گم دهن منو باز نکن…
من اعصاب معصاب درست حسابی ندارم
ییهو یه چی میگم…. زشته…. اینجا خانواده رد میشه!!
به نام دوست
یه روز بهش گفتم آخر این قصه کلاغه به خونش میرسه …. گفت : اگه کسی بال و پرش رو نشکونه … ولی خوب این کلاغ زشت و سیاه و خط خطی ندیده جای خوب این زندگی !!!
عیدت مبارک
درود !
در باورمان نمی گنجد که کلاغه آخرش به خانه رسید !
کلاغ ما که تا خواست به خانه برسد ، زلزله ای مهیب آمد و همه جا را …
بی خانمان شده کلاغمان !
چه کنیم دیگر .
” ب ا ر س ت ی ن “
اگر نمی خواد باور کنه بگو تا بیام حالیش کنم؟!! حیف حرفای قشنگت نیست که می خوای خرج اون کنی؟؟!

جدا دیگه دوستش نداری؟
الهی برای دل پر احساست بمیرم که خون شده
خودم میکشمش
اینجا فقط یه وبلاگه با یه مشت حرف!!
چه همه همه چیز رو جدی میگیرن….
اره دیگه ! این مدل کم و کسری ها خیلی زود جور میشه !
این نیز بگذرد…
این خودش یه قصه جدیده !
من می گم حالا بسوزم یاکه با غصه بسازم
تو می گی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم
من می گم اینجارو باختی عمری که رفته نمی آد
تو می گی قصه همین بود تو یه برگی تویه این باد
.
.
.
سالم و سلامت و سرزنده و سرشار از امید باشی همیشه
آرزومند آرزوهای پاکتان هستم
شاعر می گه :
بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونش نرسید یکه سوار عاشقو هیچکی تو آیینه ها ندید !!
_____
ها !
یک جای کار می لنگه که این کلاغ شما به خونش رسیده !!
فقط یک جا؟…. ای بابا…. شما چقدر به ما لطف دارین!
بهتر که کلاغه به خونه اش رسید. اصلآ نمی فهمم این موجود سیاه با ان عمر دویست ساله اش چرا باید قصه های ما را شروع و کند و به پایان ببرد؟
دیگر مخصوصآ که پای عشق و عاشقی در میان باشد! عشق دویست ساله را ادم می خواد چه کار کند؟!
حالا شما هم ابجی خودتو کنترل کن. بخشش از بزرگونه!
گمان نمیکنم تو تغییر زیادی کرده باشی.. اما برداشتم اینه خودت رو مجبور میکنی که یه جور دیگه مجبور بشی!
شلش کن!.. ایند پیش از این هم گفتیم!
من هر چی پیش میاد می نویسم.
گاهی ۱ ساعت از پیشامدش نگذشته پستش می کنم!
سلام…
صلوات بفرست! :دی…
———-
شما بنر یا پوستر “راه ناتمام” رو توی دانشگاهتون دیدین؟!…به من سفارش داده بودن می خوام ببینم چاپ کردن یا نه…ممنون…یا حق…
من یه چیزایی یادمه….. ولی اصلا یادم نمی آید طرحش چی بود… فقط یه راه ناتمام یادمه… حالا بیشتر دقت می کنم ببینم چی بوده… هنوزم هست یا نه؟
سلام
سه تا آپ عقب موندم از اینجا ولی…
چرا یه چیزی اینجا انگار رنگش عوض شده..
مثل یه دلخوری…مثل یک هوار احساسی…
.لی مثل همیشه اینجا خودته…
بی وسواس و این همیشه جذابه
همه ی شبهای بودنت یلداست…حرف نداشت…
ممنون
سلام
ای بابا من که واسه کسی دل نسوزوندم….
الانه بیشتر از همه واسه خودم ناراحتم که تو چرا اینجوری منو زدی با حرفات
زدم؟…. کی؟….. بابا من چه قدرتمندی بودم و خودم خبر نداشتنما
سلام
نمی خوای آپ کنی ؟
مشخص است جانم! از چهره ها هم مشخصه!!! یعنی میشه فهمید که کی ، چه زمانی دروغ میگه.. فقط باید دید… شما چشمات رو باز کن… (آنکه نا دیدنی است.. آن بینی)
….
ما منتظریما….
بابا آبجی جون…
اولندش که ما نمایشگاه همون فردا تموم می شه یعنی فردا هم در خدمت هستیم…همون ساعت ۴ تا ۷…
دومندش ….شما اگه قدم رو تخم چشم ما بزارین و تشریف بیارین… قول می دیم یکی از کارهامون رو ببخشیم به شما…شما تشریف بیاورید…
سومندش والا… زمان دست ما نبود دست خانم گالری بود… ما کاملا بی تقصیریم…
چهارمندش… این کلاغ شما احتمالا هنوز نرسیده خونه… آخه چند لحظه پیش از همین بغل ها صداش می اومد…
آقا شما لطف دارید!
سلام
سلام به روی ماه نشسته ات
با عرض معذرت از شیک پوش و بهار…
حواسم نبود کامنتهاشون رو پاک کردم….
اما خونده بودمشون
ممنون
۴۳ نفر دانشجوی آزادی خواه و برابری طلبی که به جرم فریاد زدن انسانیت در روزی که متعلق به خودشان است، بازداشت شده و در این بین دانشجویان ساکن تهران به زندان اوین منتقل شدند. حال به سرعت این پرسش در ذهن شکل می گیرد: آنانی که بر طبل دیکتاتوری بودن رضاخان می کوبند چقدر آزادی نصیب جامعه کردهاند که پس از ۷۰ سال همان حکایت سرکوب را تکرار می کنند؟
———-
جهانیان برای حمایت از فرزندان این مملکت به پا خواسته اند. شما برای حمایت از دانشجویان بی گناه در بند چه کرده اید؟
برای کمک به ما تنها کافیست لینک ما را در وبلاگ خود قرار دهید!
حالا مثلا دهنت رو باز کنی چی میگی؟!
راستی ببین اگه این لیوانه رو برداری، بعد این لینکاشو بذاری توی یه خط زیر این اسم وبلاگت… محشر میشه!!
به عنوان یه پروژه روش فکر می کنم…. ممنون از پیشنهادت….
درود مرسی از نظرت… همیشه خوش باشی